شمارهٔ ۴۹

غزلیات

آنکس که دیده در طلب او مسافر است
عمریست تا که در دل و جانم مسافر است

وانکس که دید روی بتان حسن روی اوست
در حسن روی خویش بهردیده ناظر است

دل را بسحر غمزه خوبان همی برد
آن غمزه را نگر که زهی غمزه و ساحر است

از چشم او مپرس که ترکیست جنگجوی
از زلف او مگوی که هندوی کافر است

گفتم که مگر ذاکرم آن دوست را بخود
خود راست کز زبان من آندوست ذاکر است

غایب نباش یک نفس از دوست زانکه دوست
در غیبت و حضور تو پیوسته حاضر است

حسن وی است آنکه مرا ورانه اوّلست
عشق من است آنکه مرا ورانه آخر است

کز فنون عشوه گری ماهر است دوست
دل از فنون عشوه گری سخت ماهر است

ایمغربی نو دیده بدست آر زانکه دوست
چون آفتاب در رخ هر ذره ظاهر است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}