بخش ۱۱ - حکایت

فصل دوم

رفت یک روز ابلهی نادان
پیش خواجه محمد کُجُجان

گفت ای خواجه هر چه هست منم
راست بشنو قبول کن سخنم

خواجه گفتا که آفتاب گواه
می​نخواهد به روشنی ز افواه

نور خورشید خود گواه خود است
هم تو بشنو که داده را ستده​ست

بس جواب لطیف روشن داد
درج آن بزرگ عالی باد

همه الفاظ وی از این سان است
همچو خورشید و مه دُرفشان است

راستی هست معدن دل و جان
همگی خاک تودۀ کججان

مرد توحید خود نگوید من
گرچه باشد چو جرم خور روشن

اهل توحید را سخن نبود
که سخن، بی نشان من نبود

من و او عین شرک و تقلید است
چه مناسب به اهل توحید است

نور و ظلمت به هم نگردد جمع
باد صرصر فرو نشاند شمع

راه توحید در قدم زدن است
قعر دریا چه جای دم زدن است

بی رضا و توکل و تجرید
کی توان کرد دعوی توحید

سخن وحدت آنگه از عامی
زان چه خیزد بجز که بدنامی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}