غزل شمارهٔ ۵۳۷

غزلیات

هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟

گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

شور عشق و نمک حسن گلو سوزم من
نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا

نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من
که دم سرد خزان افکند از جوش مرا

دست بسته است کلید در گنجینه من
می‌گشاید گره از دل، لب خاموش مرا

شبِ زلفِ سیه، افسانه خوابم شده بود
ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا

منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور
در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}