غزل شمارهٔ ۵۹۱

غزلیات

چه حاجت است به افسانه خواب غفلت را؟
که خانه زاد بود خواب، بی بصیرت را

بس است خواب گران چشم بی بصیرت را
مکن ز بستر مخمل دو خوابه غفلت را

مده به خلوت خود راه، اهل صحبت را
مساز حلقه کثرت کمند وحدت را

ز خشت، بالش و از خاک تیره بستر کن
مکن ز بستر مخمل دو خوابه غفلت را

به آشنایی مردم مرو ز راه که نیست
به غیر خوردن دل دانه دام صحبت را

ز همرهان موافق جدا مشو در راه
مکن دو آتشه زنهار داغ غربت را

کسی ز چهره مقصود چشم آب دهد
که توتیای نظر ساخت گرد کلفت را

ز کاهلی ره نزدیک دور می گردد
به خلوت لحد انداز خواب راحت را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}