غزل شمارهٔ ۶۹۸

غزلیات

وادید کرده است به من تلخ، دید را
در رجعت است عادت اعداد، عید را

بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین
مسدود می کنم ره گفت و شنید را

صبح وصال می شمرد قدردان عشق
در راه انتظار تو، چشم سفید را

گلگونه شفق رخ خورشید را بس است
حاجت به شمع نیست مزار شهید را

دست تهی بود سپر سنگ حادثات
دارد بپای، بی ثمری سرو و بید را

در کار سخت جوهر مردان عیان شود
بی قفل، فتح باب نباشد کلید را

خواهی که نشأه تو دوبالا شود ز می
صائب به روی جام ببین ماه عید را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}