غزل شمارهٔ ۷۱۱

غزلیات

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را
دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را

شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم
صیقل برد ز آینه هر چند زنگ را

بر زر مگیر تنگ که از خرده شرار
دایم به آهن است سر و کار سنگ را

از تیغ آبدار نترسند پردلان
از چار موجه نیست محابا نهنگ را

از خلق تنگ بر تو جهان تنگ گشته است
بیرون ز پای خویش کن این کفش تنگ را

حلوای آشتی است چو شد زهر عادتی
رغبت به صلح نیست بدآموز جنگ را

شد سحر ساحران ز عصای کلیم محو
در راستان اثر نبود ریو و رنگ را

دوزد ز یک خدنگ به هم، شست صاف تو
چون دانه های سبحه قطار کلنگ را!

تا هست در چمن اثر از رنگ و بوی گل
صائب مده ز دست می لاله رنگ را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}