غزل شمارهٔ ۸۱۳

غزلیات

تسکین ندهد خوردن می سوز درون را
آتش بود این آب، جگر تشنه خون را

راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور
اندیشه ز خواری نبود مرد دون را

از پیشروان دل نگرانی نتوان برد
پیوسته بود چشم ز پی راهنمون را

نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهم
حرفی است که در مار اثرهاست فسون را

عقل است که موقوف به کسب است کمالش
حاجت به معلم نبود مشق جنون را

صائب مکن از بخت طمع برگ فراغت
کز باده نصیبی نبود جام نگون را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}