غزل شمارهٔ ۱۱۱۸

غزلیات

بی تزلزل نیست هرکس چون علم استاده است
عشرت روی زمین از مردم افتاده است

تشنه چشمان بحر را سازند در یک دم سراب
حسن محجوب تو چون آیینه را رو داده است؟

با تهیدستان ندارد سختی ایام کار
سرو بی حاصل ز سنگ کودکان آزاده است

پای موران بند بر آیینه نتوان شدن
از قبول نقش، لوح سینه ما ساده است

گرچه می دانند دامان وسایل زاهدان
بیش عارف پرده بیگانگی سجاده است

آه مظلومان کند اولاد ظالم را کباب
پله این ناوک دلدوز دور افتاده است

حرص، صائب در بهاران است بی برگ و نوا
برگ عیش قانعان در برگریز آماده است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}