غزل شمارهٔ ۱۲۱۳

غزلیات

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست
بشکند دستی که دست مردم افتاده بست!

عکس خود را دید در می زاهد کوتاه بین
تهمت آلوده دامانی به جام باده بست

آب خضر و باده روشن ز یک سرچشمه اند
چشم بست از زندگی هرکس که چشم از باده بست

سرو را خم کرد بار آشیان قمریان
بار خود نتوان به دوش مردم آزاده بست

ذوق رسوایی گرفت اوجی که زهد مرده دل
سنگ طفلان را به جای مهر در سجاده بست

همت از افتادگی بستان که حسن خیره چشم
دست عالم را به زلف پیش پا افتاده است

وصل لیلی از ره آوارگی نزدیک بود
دشت در گمراهی مجنون کمر از جاده بست

از صراط المستقیم عشق پا بیرون منه
شد بیابان مرگ صائب هر که چشم از جاده بست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}