غزل شمارهٔ ۱۴۴۵

غزلیات

هر که از درد طلب شکوه کند نامردست
عشق دردی است که درمان هزاران دردست

کثرت خلق به وحدت نرساند نقصان
که علم غوطه به لشکر زده است و فردست

مهر و مه نور دهد تا نظر ما بیناست
چرخ در گرد بود تا سر ما در گردست

کوچه گردان جنون موج سرایی دارند
عشرت روی زمین رزق بیابانگردست

جرم ابنای زمان را ز فلک می دانیم
هر چه شب دزد نماید گنه شبگردست

مس طلا می شود از نور عبادت صائب
روی شبخیز چو خورشید ازان رو زردست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}