غزل شمارهٔ ۱۵۶۲

غزلیات

عالم امنی اگر هست همین بیهوشی است
هست اگر جنت در بسته همین خاموشی است

هر که افتاده به زندان خرد می داند
که پریخانه صاحب نظران بیهوشی است

ای صبا درگذر از غنچه لب بسته من
که گشاد دل من در گره خاموشی است

در سر تیغ زبان بیهده گویان را نیست
فتنه هایی که نهان زیر سر سر گوشی است

پختگی در خور جوش است درین میخانه
خامی باده نارس گنه کم جوشی است

گل بی خاری اگر هست درین خارستان
پیش صاحب نظران مهر لب خاموشی است

غرض از خوردن می صائب اگر بیخبری است
خوردن خون دل خود چه کم از می نوشی است؟

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}