غزل شمارهٔ ۱۸۲۱

غزلیات

ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست
ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست

درین زمانه چنان راه فیض مسدوست
که از شکاف دل امید روشنایی نیست

خوش است دردل شب دستگیری محتاج
عبادتی که نهانی بود ریایی نیست

ز بیقراری دراست تیغ بازی من
وگرنه موج مرا میل خودنمایی نیست

دل من و تو ز همصحبتان دیرینند
مرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست

ز فیض بی ثمری فارغ از خزان شده ام
مرا چو سرو شکایت ز بینوایی نیست

فغان که آبله در پرده می کند اظهار
شکایتی که مرا از برهنه پایی نیست

خمش ز دعوی دانش، که جهل را صائب
هزار حجت ناطق چو خودستایی نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}