غزل شمارهٔ ۱۹۸۹

غزلیات

نور شکوه حق ز مقابل رسیده است
وقت شکست آینه دل رسیده است

آب ستاده آینه زنگ بسته است
بیچاره رهروی که به منزل رسیده است

با جذبه محیط همان در کشاکش است
هر چند موج بر لب ساحل رسیده است

ما را به عیب لاغری از صیدگه مران
کز تار سبحه فیض به صد دل رسیده است

تا شعله می زند به میان دامن سفر
صد کاروان شرار به منزل رسیده است

تا گوهر وجود ترا نقش بسته است
جان محیط بر لب ساحل رسیده است

صد پیرهن عرق گل خورشید کرده است
تا میوه وجود تو کامل رسیده است

این خوش غزل ز فیض سعیدای نقشبند
صائب ز بحر دل به انامل رسیده است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}