غزل شمارهٔ ۲۱۰۸

غزلیات

زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت
رخسار تو اخگر به گریبان من انداخت

حسن تو که چون کشتی طوفان زده می گشت
لنگر به دل و دیده حیران من انداخت

سیماب کند سلسله گردن شیران
برقی که محبت به نیستان من انداخت

یک حلقه کند سلسله عمر ابد را
تابی که میانش به رنگ جان من انداخت

تا همت من دست به بازیچه برآورد
نه گوی فلک در خم چوگان من انداخت

فانوس فلک دست ندارد به خیالش
آن شمع که پرتو به شبستان من انداخت

صائب خم آن زلف گرهگیر به بازی
صد سلسله بر گردن ایمان من انداخت

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}