غزل شمارهٔ ۲۱۱۵

غزلیات

تمکین خرام تو ز بسیاری دلهاست
این سیل، بلنگر ز گرانباری دلهاست

هر حلقه ای از زلف تو، چون حلقه ماتم
از نوحه و از گریه و از زاری دلهاست

بی جلوه انجم، دل شب پرده خواب است
فیض شب آن زلف ز بیداری دلهاست

از شورش جانهاست پریشانی آن زلف
بیماری چشمش ز پرستاری دلهاست

از جلوه او، کیست ز دل دست نشوید؟
خار و خس این سیل، عنانداری دلهاست

مشکل که کند گوش، امان نامه خط را
خال تو که مشغول جگرخواری دلهاست

تا دل نشود بیخبر، آسوده نگردد
مستی عرق صحت بیماری دلهاست

صائب دو جهان سوزد اگر روی نماید
آن نور که در پرده زنگاری دلهاست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}