غزل شمارهٔ ۲۱۴۱

غزلیات

محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
بیداری حیرت زدگان خواب گران است

پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد
مادام که دل در بر سالک نگران است

تا دست برآورده ام از خرقه تجرید
بر پیکر من بند قبا بند گران است

پیداست چو ابر تنک جلوه خورشید
در پرده چشمی که خیال تو نهان است

چون سیل، طلبکار ترا سنگ ملامت
در قطع بیابان طلب، سنگ فسان است

در مشرب من خلوت اگر خلوت گورست
بسیار به از صحبت ابنای زمان است

صائب مکن اندیشه جان در سفر عشق
کاین مرحله را ریگ روان خرده جان است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}