غزل شمارهٔ ۲۲۲۳

غزلیات

از خودگذشتگان را آیینه بی غبارست
پیوسته صاف باشد بحری که بی کنارست

دنیا طلب محال است در خاک و خون نغلطد
موج سراب این دشت شمشیر آبدارست

ته جرعه خزان است رنگ شکسته من
رنگ شکفته تو سرجوش نوبهارست

دلجویی حریفان بالاترست از برد
از باختن شود شاد رندی که خوش قمارست

از درد و داغ عاشق بر خویشتن نلرزد
آتش بود گلستان بر زر چو خوش عیارست

چون شعله سرکش افتاد محتاج خار و خس نیست
سودا چو گشت کامل مستغنی از بهارست

گر اعتبار ناقص باشد کمال مردم
بی اعتباری ما موقوف اعتبارست

مجبور حق نگردد آلوده معاصی
بد کردن خلایق برهان اختیارست

از آفتاب پرتو صائب جدا نباشد
واصل بود به جانان جانی که بیقرارست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}