شمارهٔ ۴۱

غزلیات

همچو بالای تو سروی به چمن می‌نرسد
در خور لعل تو دُری ز عدن می‌نرسد

چه کنم قصه هجران به که گویم که مرا
یک زبان است و ز افغان به دهن می‌نرسد

هر زمان زلف تو دارد به سر ما سیهی
سپهی کِش ز شکن هیچ شکن می‌نرسد

با نصابم ز خیال تو که چشمش مرساد
گر نصیبی ز وصال تو به من می‌نرسد

هر زمان طنز کنی کان دل بیمار تو کو
راست خواهی، دل آنجاست که تن می‌نرسد

گشتگان تو چنان ز آتش دل می‌سوزند
کز هزاران تن یک تن به کفن می‌نرسد

بر سیمین تو اندوه‌کشان دارد لیک
کین از آن قوم در اندوه به من می‌نرسد

خون من می‌خور و می‌گو که اثیر آن من است
باری آن گفتِ زبانی، به دهن می‌نرسد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}