غزل شمارهٔ ۳۳۳۰

غزلیات

هر که آیینه به روشنگر ساغر ببرد
رخی افروخته چون مهر به محشر ببرد

سر درین وادی خونخوار گل پیشرس است
غمزه او نه حریفی است که افسر ببرد

ترک دستار سبکبار نگرداند مرا
فکر دستار مرا کیست که از سر ببرد؟

چند چون عود درین بزم دل سوخته ام
بوی خوش آرد و خاکستر مجمر ببرد؟

داغ محرومیم از وصل کسی می داند
که لب تشنه ز سرچشمه کوثر ببرد

در اثر کوش که جز آینه دلسوزی نیست
که چراغی به سر خاک سکندر ببرد

هر که چون مهر دلش با همه عالم صاف است
نامه ای پاکتر از صبح به محشر ببرد

تا دل خویش به همت بتوان آینه ساخت
صائب آن نیست که حاجت به سکندر ببرد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}