غزل شمارهٔ ۳۴۱۱

غزلیات

عشق در پای گلی رنگ وفا می‌ریزد
فرصتش باد که بسیار به جا می‌ریزد

زان سفر کرده بستان خبری هست که گل
زر خود را همه در پای صبا می‌ریزد

می چنان دشمن شرم است که گر سایه تاک
بر سر حسن فتد، رنگ حیا می‌ریزد

بر کف پای تو تا تهمت خونریزی بست
هر که را دست دهد خون حنا می‌ریزد

صائب از دیده خونبار کرم دارد یاد
کآنچه دارد همه در پای گدا می‌ریزد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}