شمارهٔ ۶۱

غزلیات

وصلش مرا قرین سعادت نمی‌کند
چون بیند التفات زیادت نمی‌کند

خوی زمانه دارد از آن در ره وفا
بسیار می‌بکوشم و عادت نمی‌کند

بیمار اوست دل نه بدین‌ست نالشم
زان ناله می‌کند که عیادت نمی‌کند

گفت ای فلان ز من به سلامی بسنده‌ کن
کردم به این و هم به سعادت نمی‌کند

بر من سلام کی کند آن کو نظر کنون
در آسمان ز کبر و سیادت نمی‌کند

گفتم که زنده می‌شمرد وصل تو مرا
گفتا خودت نماز ولادت نمی‌کند

گه گه تعهدی کندم لعل تو و لیک
بی معنی است چون به ارادت نمی‌کند

گفتم که کارم از تو به جان است گفت اثیر
کس گوش سوی زرق و عبادت نمی‌کند

کافر نمی‌شوم که دم و عشوه کار اوست
من باورم به لفظ شهادت نمی‌کند

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}