شمارهٔ ۸۲

غزلیات

با آنکه به هشیاری همتات نمی‌افتد
از نخوت و جباری بامات نمی‌افتد

آیی و رقیبانت آیند ز پیش و پس
آخر شبی این بازی تنهات نمی‌افتد

بر سر بنهی دستی تا جان من مسکین
چون زلف سرافکنده در پات نمی‌افتد

شب تیره دمی روشن من خالی و تو فارغ
هان می فتدت در سر این تات نمی‌افتد

ممکن که به دلداری باشد چو تو در عالم
باری به ستمکاری همتات نمی‌افتد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}