غزل شمارهٔ ۴۸۳۱

غزلیات

میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس
یار دلسوزی که می‌بینم نمکدان است و بس

پشت و روی این ورق را بارها گردیده‌ام
عالم از جهان مرکب یک شبستان است و بس

نور شرم از دیده خوبان بازاری مجوی
این جواهر سرمه در چشم غزالان است و بس

سنگ را یاقوت می‌سازم به صد خون جگر
روزیم چون آفتاب از چرخ یک نان است و بس

آن که گاهی عقده‌ای وامی‌کند از کار من
در بیابان طلب خار مغیلان است و بس

می‌کشد هرکس که در قید لباس آرد مرا
حلقه فتراک من طوق گریبان است وبس

چون نگردم گرد سرتاپای او چون گردباد؟
پاکدامانی که می‌بینم بیابان است و بس

دل نیازردن اگر شرط مسلمانی بود
می‌توان گفتن همین هندو مسلمان است و بس

چشم عبرت باز کن صائب ز شبنم پندگیر
حاصل قرب نکویان چشم گریان است و بس

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}