شمارهٔ ۵۲

متفرقات

خوش آن شبی که کنم مست دیده بانش را
به دست بوسه دهم خاک آستانش را

حدیثی از گل رخسار او که می گوید؟
که همچو غنچه پر از زر کنم دهانش را

گلی که نیست به فرمان او، چو نافرمان
برآورم ز پس سر برون زبانش را

شهید باده چو خواهید جان نو یابد
به چوب تاک بسوزید استخوانش را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}