شمارهٔ ۵ - و برای او همچنین

کتاب التضمین و المصائب

قاسم زار با عروس گفت که خوش به سوی تو
می‌کشدم کشان کشان جذبه گفتگوی تو

می‌روم و نمی‌رود از دلم آرزوی تو
وه که به کام دشمنان دور شدم ز کوی تو

بر نگرفته کام دل سیر ندیده روی تو

بین که عموی من ز دل آه و فغان همی کشد
در صف نینوا چون ناله چسان همی کشد

آه مکش که آه سرد رشته جان همی‌کشد
بخت سیاهم از درت موی کشان همی‌کد

آه چگونه بگسلمرشته جان ز موی تو

رفتم و آتش غمت ماند به سینه مشتعل
دست مراد کوته و پای امید منفعل

از پس مرگ سر زند گرگل حسرتم گل
بی‌تو چسان ز بوی گل تازه کنم مشام دل

خار که نیست در جهان هیچ گلی به بوی تو

گفت عروس بینوا با لب خشک و چشم تر
چندم از این سخن زنی تیر فراق بر جگر

سوختن و نمی‌کند بر دلت آه من اثر
خوی تو نیست در ملک خلق تو نیست در بشر

ای ملک و بشر همه بنده خلق و خوی تو

رفتی و بستی از من ای تازه جوان دگر نظر
بود سیاه روز من بعد تو شد سیاه‌تر

پس چه کنم ز داغ تو گر نکنم سیه بسیر
چون روم از جهان بدر خام غم تو در جگر

نشکفد ار مزار من جز گل آرزوی تو

شور مخالفین بپا بنگر و احتراز کن
پا ز عراقیان بکش رو به سوی حجاز کن

یا بنشین ز مرحمت همره دوست راز کن
ای گل تازه یک نفس پرده ز چهره باز کن

تا نفسی برآورد بلبل بذله گوی تو

ای پسرعموی من چند کنی مشوشم؟
ز اشک دو چشم و آه دل غرقه به آب و آتشم

(صامت) از این مثقال تو سوختم و بدین خوشم
پای اگر چو محتشم از ره بندگی کشم

به که به زندگی کشم پا ز حریم کوی تو

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}