بخش ۱۳۷ - حکایت

بحرالحقایق

مریدی خواست از پیری اجازت
که در کوهی کشد چندی ریاضت

در آن مغازه روی دید ماری
گرفت او را بدست از اختیاری

گزیدش مار و بردندش به تدبیر
ز بیم مرگ او را جانب پیر

بگفتش پیر عقلت از چه شدپست
که بگرفتی تو مار خفته بردست

بگفتا از تو بشنیدم که اشیاء
همه حقند در پنهان و پیدا

بکف زانرو گرفتم اژدها را
که با خود آشنا دیدم خدا را

بگفتش پیر حق در صورت قهر
اگر بینی ازو بگریز صد شهر

بصورتهای لطفی سوی او رو
ز صورتهای قهرش بر حذر شو

چوبی هر صورتش دیدی معادل
ترا سر حقیقت گشته حاصل

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}