ازرقی هروی
شمارهٔ ۱۶
قصاید
بار دیگر بر ستاک گلبن بی برگ و بار
افسر زرین بر آرد ابر مروارید بار
گاه مینا زینت آرد زو نگار بوستان
گاه مرجان زیور آرد زو عروس مرغزار
غنچه سازد باغ را پر گلبن از مینا و زر
لاله سازد کوه را پر پشته از شنگرف و قار
دست سوسن نقرهٔ ناپخته دارد دست بند
گوش گلبن لولوی ناسفته دارد گوشوار
در ع قطران حلقه از دریا بپوشد آسمان
برگ مرجان کوکب از خارا بر آرد کوهسار
لشکر انجم نهاد لاله بنماید ز سنگ
رایت خورشید پیکر گل برون آرد ز خار
از دهان لاله چون بیرون درخشد زلف شب
نرگس از دل شمع سوزان بر سر آرد صد هزار
خرمن مرجان و مینا هر کجا چشم افکنی
بر شکته:ست از چمن ، یا بردمیدهست از چنار
از بنفشه مشکبوی و لالهٔ لؤلؤ نسب
قطره سازد چشم عاشق، حلقه گیرد زلف یار
آب دریا در گلستان آتشی افروختهست
ابر دود و لاله اخگر، خوید عکس و گل شرار
گر بر ابراهیم ریحان گشت آتش طرفه نیست
طرفه کز ریحان همی آتش فروزد نوبهار
بوستان از چشم ابر و دست باد اندر چمن
حله دارد در شقایق نقش دارد در نگار
دست شاخ از گل منقش چون دم طاوس نر
روی ابر از ژاله پر کوکب چو پشت سوسمار
از نسیم باد دارد غنچه عنبر در دهن
وز سرشک ابر دارد لاله لؤلؤ در کنار
خوید سبز و خرم و گلبوی، پنداری مگر
خرمی از طبع پاک خواجه دارد مستعار
مفخر ملکت، امین دولت عالی ملک
مرکز ملت، ظهیر ملک کافی شهریار
معدن احسان سعید بن محمد کز دلش
مایهٔ تدبیر برخیزد چو از دریا بخار
پیش حلمش کوه خاک و پیش جودش آب ابر
پیش خشمش باد برق و بیش طبعش نور نار
چون گمان پیش یقین و چون عیان پیش خبر
چون خطا پیش صواب و چون هدر پیش وقار
سهمش از آثار خشمش هر کجا یابد گذر
نامش از کردار خوبش هر کجا گیرد گذار
این چو زر شادی فزاید در درون تنگدست
وآن چو می بی هوشی آرد در دماغ هوشیار
سهم او دارد نهان و خشم او آرد پدید
زخم در چنگال شیر و زهر در دندان مار
آنکه بوسد دست او هرگز نباشد تنگدست
وآنکه جوید سور او هرگز نباشد سوکوار
آفتاب ار سر بپیوستی بپای همتش
از فلک کردی، نه از خاک دژم، زر عیار
عار دارد جان از آن فخری که نه زآیین اوست
هیچ کس نشنود فخری را کزو دارند عار
کی شمار اختران داند مهندس بر فلک
چون نداند بر زمین یک روز جودش را شمار
دست دریا موج او دارد یکی زرین صدف
کرده از ابر سخا دل پر ز دُر شاهوار
آب سیری، مرغ سانی، خاک جنسی، مار فش
زرنمایی، سیم شکلی، دُر فشانی مشکسار
چون ضمیر عاقلان اندر خرد دارد گذر
چون دعای مستجاب اندر قضا دارد مدار
در نمایش زر پخته دارد اندر سیم خار
در گدازش در روشن دارد او در مشک تار
تن نهان در زیر روی و سر دوان در پیش چشم
روی زرد و چشم گرین ، سرنگون و تن نزار
بی سخن لفظ آزمای و بی خرد معنی پژوه
بی روان جنبش نمای و بی زبان پاسخ گزار
نوک او هنگام رفتن باد را تلقین کند
سیر آن اسبی که خاک از نعل او گردد شیار
آب گردش مرکبی کز چابکی هنگام تک
نعل سخت او ز خاک نرم انگیزد غبار
سیر آب و آتش و ماهی و مار از وی برند
ژرف رود و پهن دشت و تند کوه و تنک غار
خُرد موی و زاغ چشم و پهن روی و گرد سم
تیز گوش و دوربین و رهنورد و راهوار
آب با وی در شتاب و خاک با وی در درنگ
چرخ با وی در نبرد و ابر با وی در شکار
گاه رفتن،گاه بودن، گاه جستن، گاه تک
کند و سست و تند و تیز و رام و نرم و سهل و خوار
ای خداوندی که دولت را تو کردی نامجوی
وی سرافرازی که دانش را تو ماندی یادگار
ای ز هر دستی که در اندیشه آید پیش دست
وی به هر کاری که در امید گنجد کامگار
گر ز اخلاقت مرکب پیکری کردی فلک
بی گمان جان مصور دیده بودی روزگار
اختیار تست جود خواسته بخشی به جبر
زین نکوتر کهش نبیند حکم جبر و اختیار
گر نکردی چرخ پیدا دست گوهربار تو
مر زبان را لفظ بخشش نامدی هرگز به کار
دشمنت را روز محنت یادگار دولتست
زآن سبب کهآیین روز هجر باشد یادگار
خصم چون نهراسد از تو کز حریر کلک تو
گرددش خرد استخوان در تن چو تخم کوکنار
خاک ناساید چو چرخ، ار خاک را گویی برو
چرخ نشتابد چو خاک، ار چرخ را گویی بدار
روز دشمن پست و زیر تخت تو بخت بلند
سر نشیبیهای تخت اندر بلندیهای دار
گر بود خاک گران را از سبک طبع تو بهر
ور بود چرخ سبک را از گران حلم تو بار
مایۀ خاک گران را این بپراند سبک
جرم گردون سبک را آن نگیرد استوار
دست تدبیرت خداوندا، عروس ملک را
بس نو آیین زیوری بستهست خوب و سازوار
چو به طبع اندر مروت، چون به عقل اندر هنر
چون به مغز اندر سماع و چون به جام اندر عقار
تا ازین در دری چون خامه لشکر افشان کنی
از فصاحت گویی اندر خامه داری ذوالفقار
زخم گرز و آب تیغ ار آبروی ملکتاند
جان برند و سر ستانند این و آن در کارزار
بر گذارد رای تو هر ملک را بی گرز و تیغ
سهم تیغ آبداده زخم گرز گاوسار
گر نه عقلی، چون پدید آری کژی از راستی؟
ور نه جانی، چون کنی پنهان دانش آشکار؟
از نهیب تیغ آتش رنگ آتش سیر تو
آب گردد گوهر اندر روی تیغ آبدار
از خمیر روشن تو تیره جان دشمنست
ساعتی باشد که سیصد ره بخواهد زینهار
ای خداوند خداوندان، زیاد مدح تو
دیبهی بافم به جان اندر، همی بی پود و تار
چون ببارد ابر فکرت قطره بر دریای لفظ
دُرّ معنی برکشم مدح ترا غواصوار
خدمتی سازم، کجا مرد سخندان اندرو
چون کند وقت سخن اندیشه، دارد اعتبار
تا بهار از شاخ مرجان لاله بنماید به باغ
تا خزان از عقد لؤلؤ دانه رویاند ز نار
باد چشم حاسدت نار کفیده بی خزان
باد روی ناصحت باغ شکفته بی بهار