ازرقی هروی
شمارهٔ ۵۴
قصاید
آسمان گون قرطه پوشید،آن چو ماه آسمان
مهر چهر آمد به نزد بنده روز مهرگان
خواب چشم نر گسینش در سحر سحر آزمای
تاب زلف عنبرینش بر سمن سنبل فشان
زلف و چشم او همی آشفته کردی جان و دل
آن یکی آشوب دل بود، این یکی آشوب جان
چون لب و دندان او شد اشک چشم من درست
ناردان بر روی لؤلؤ، لؤلؤ اندر ناردان
تا نمود او ناردان و ناردان از روی و لب
اشک من چون ناردان شد، جان من چون ناردان
ناگهان ز اندیشۀ او کرده بودم تنگ دل
کان نگارین نزد من تنگ اندر آمد ناگهان
چون مرا دلتنگ دید آن دلستان خندید و گفت:
دل چه داری تنگ چون پیش تو باشد دلستان؟
مهرگان، کو جشن نوشروان بود، خرم گذار
با نگار نوش لب جشن ملک نو شیروان
بنگر این ابر گران باران به گردون بر سبک
در چنین روزی سبک، تر بادهای باید گران
بزم کیکاوس وار آرای و در وی برفروز
ز آنچه سوگند سیاوش را ازو بود امتحان
گوهری کز تف او در ژرفی دریا صدف
سرخ چون مرجان کند در سپید اندر دهان
برگ او بر خاک ریزان، چون بلورین یاسمن
شاخ او باد یازان چون عقیقین خیزران
ار بلورین یاسمینش خاک پر سیمین سپر
وز عقیقین خیزرانش باد چون زرین سنان
بوستانی را همی ماند که عودش ماه دی
ارغوانِ تازه، نو نو بشکفاند هر زمان
بوستانش را گر از عود ارغوان روید همی
ارغوان از عود روید لابد اندر بوستان
چون نمود او ارغوان از عود رَسته پیش تو
بادهای باید به بوی عود و رنگ ارغوان
چهرۀ ساقی چنان در عکس او پیدا شود
راست پنداری پری در شاخ مرجان شد نهان
جام مروارید گون چون کان یاقوتست ازو
ورچه اصل او زمرد گون برون آید ز کان
نیست ماه و مهر و مشک و بان و زو یابی همی
رنگ ماه و نور مهر و طبع مشک و بوی بان
ماه را و مهر را و مشک را هرگز که دید
تاک و خم و ساغر او را شاخ و ناف و آسمان؟
در خزان بگذر به باغ و ژرف ژرف اندر نگر
در تماشاگاه نقش بوستان اندر خزان
تا ببینی آن زمردهای نوروزی کنون
گشته هر یک تختۀ زر عیار از وی عیان
زعفران رنگست و کاغذ پوشش این بستان و باغ
برگ زر چون کاغذی کاندر زنی در زعفران
گر ندانی پرنیان را وصف کردن وصف کن
چون سر انگشتان حورا پرنیان در پرنیان
شکل پروینست یا نار کفیده بر درخت
رنگ گردونست یا آب روان در آبدان
جا به جا ابر سپید اندر هوا بین خُرد خُرد
همچو بچگان حواصل بر سر دریا روان
راست پنداری نعایم بر سر شاخ درخت
بیضهٔ سیمین نهادهست از بر سبز آشیان
چون بلورین حقههای حقه بازان جفت جفت
بر نهاده لب به لب، پر کرده از لؤلؤ میان
بی گمان گویی کمان کردار شاخِ چفتهایست
خرد پیکانهای مینا رنگ ازو پر ضیمران
طوطیان دارد زمرد گون زبان بر شاخ خویش
کرده از شاخش برون هر یک زمرد گون زبان
تا بسان بندگان هر یک به شرط بندگی
تهنیت گویند خسرو را به جشن مهرگان
آن همایون دولت عالی، جمال دین حق
آن فخار جمع شاهان، مفخر سلجوقیان
شاه میرانشاه بن قاورد بن جغری کزوست
لفظ دولت را معانی، شرح نصرة را بیان
شهریاری کز ثبات عزم او در بیشه غرم
چون بجنبد سر نهد بر پنجۀ شیر ژیان
گر کمان و تیر جوید قوتش در خورد خویش
از شهابش تیر باید و زخم گردون کمان
قصۀ مازندران گر بشنوی از من شنو
تا بگویم عین حال قصۀ مازندران
گر بدیدی زنده او را، پیش او بستی کمر
بهمن و اسفندیار و اردشیر بابکان
ای خداوندی، که از بس بی قیاس اوصاف تو
قوت اندیشه در وصف تو گردد ناتوان
با ضمان آسمان در جاه جاویدان بزی
کآسمان کردهست جاهت را به پیروزی ضمان
طبع مغناطیس دارد نوک تو، کز اسب خصم
بر دو منزل بگسلاند غیبهٔ برگستوان
صد هزاران آفتابی، خسروا در یک بساط
صد هزاران آسمانی، خسروا در یک مکان
صورت خود را، خداوندا، عیان بنگر یکی
گر ندیدهستی مصور جان باقی را عیان
آسمان خواهد که با نطق، ای عجب، وصلت کند
تا ز روی نطق در پیش تو گردد مدح خوان
جان فرزند بداندیش تو پیش از بودنش
در عدم باشد ز بیم خنجر تو با فغان
گر زر بی مهر گیری، تو خداوندا به دست
مهر طبعی زو بر آید کس که خواهد رایگان
گر نه محتاج خدم گشت، امیرا، بزم تو
خلقت کس نامدی جز خلقت تو در جهان
در گمان تو نیامد، ای عجب، هرگز غلط
لوح محفوظست پنداری ترا اندر گمان
چرخ و دریا در بنان و همتت مضمر شدند
شادباش، ای چرخ همت خسرو دریا بنان
کلکت از قُدرت قدر شد، اسبت از تیزی قضا
ای قدر در زیردست و ای قضا در زیر ران
از بسی پیکان که در دشمن نشاند تیر تو
گویی از آهن همی در وی بروید استخوان
گر نبودی مرگ بدخواه تو زاهن وز خدنگ
خود خدنگ از چین نرستی آهن از هندوستان
مهرگان از جشنهای خسروانست، ای ملک
خسروانی باده میباید به جشن خسروان
آن به آید شهریارا، کاندرین جشن بزرگ
اسب شادی را به میدان طرب پیچی عنان
تا ز ابر قیرگون روی زمین گردد حریر
تا برآید فوج ابر قیرگون از قیروان
ملک بادت بی قیاس و مال بادت بی عدد
جاه بادت بی شمار و عمر بادت بیکران