شمارهٔ ۳۵

غزلیات

از دل مردم عالم خبری نیست مرا
چه کنم غیر وفا نامه بری نیست مرا

چشم و دل وقف تماشای دگر ساخته ام
گریه شامی و آه سحری نیست مرا

همچو آیینه همین از دگران می گویم
می توان دید که از خود خبری نیست مرا

سر پرواز دل خسته سلامت باشد
نشوی ایمن اگر بال و پری نیست مرا

می کنم کام دل از لذت حسرت شیرین
این ثمر بس که امید ثمری نیست مرا

دلم از گنج روان کشور آبادان است
دست اگر سوخته داغ زری نیست مرا

بیکسی نام ز تنهایی من دارد اسیر
گر به عالم پدری یا پسری نیست مرا

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}