شمارهٔ ۵۱

غزلیات

اگر ز درد نشانی بود فغان تو را
شکستگی نکند صید استخوان تو را

به راه بیدلی خود چو عکس آینه باش
که از تو شوق کند جستجو نشان تو را

برو ز خاطر پرواز تا به گلزاری
که دام سبز کند گرد خون چکان تو را

زخویش بگذر و سرگرم جستجویی گرد
که نور دیده نماید یقین گمان تو را

سپند گریه بسوزم چو گرم جلوه شوی
مباد چشم بد آیین گلستان تو را

که داد خنده رنگین و پرگشودن شوخ
بهار زخم دل و بلبل گمان تو را؟

به چشم آینه و آب اعتباری نیست
حیا به دیده کشد گرد آستان تو را

همین بس است که درگلستان وحشت اسیر
شمرده است غنیمت جنون فغان تو را

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}