شمارهٔ ۱۶۸

غزلیات

از هر آتشکده ای سینه فگاری پیداست
خاطر نازکی از هر سر خاری پیداست

هر دلی بتکده نقش و نگاری دارد
من و آن نقش که از چهره یاری پیداست

صیدگاه دلم آیا ورق جلوه کیست
که ز هر نقش قدم زخم شکاری پیداست

چه توان کرد که در عالم بی بال و پری
جوهر ذره ز هر مشت غباری پیداست

اضطرابم دگر از باده تمکین سرشار
شوخیش داده به خود باز قراری پیداست

می توان نقش زد افسردگی از چهره خصم
نگهش همچو غباری ز مزاری پیداست

سیرها می کنم از آینه عشق و جنون
هر طرف می نگرم باغ و بهاری پیداست

کوهساری است جنون در نظر شوق اسیر
که ز هر دامن او ابر بهاری پیداست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}