شمارهٔ ۱۸۸

غزلیات

تو مگو گناه‌کاری بکشم به هر چه خواهی
که به کیش خوب‌رویان گنه است بی‌گناهی

سپه غمت ز هر سو به دلم هجوم کرده
چو هجوم روستایی به سرای پادشاهی

تو شهی به تو مسلم همه کشور نکویی
به تو روی داد خواهان به امید دادخواهی

گنهم ز حد برون شد تو مگر ز لطف بخشی
به درت نهاده‌ام رو به هزار روسیاهی

به دل و جان زارم بکن آنچه می‌توانی
تو و جورهای بی‌حد من و آه صبح‌گاهی

ز غم تو ای ستمگر دل من ز غصه خون شد
نکنی اگر تو باور دهد اشک من گواهی

تو مکن جفا به خاقان که رسیده از جفایت
تف آه او به ماه و نم اشک او به ماهی

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}