شمارهٔ ۱۲۱

غزلیات

دلت به حال دل ما چرا نمی‌سوزد
بسوزد آنکه دلش بهر ما نمی‌سوزد

ز سوز اهل محبت کجا شود آگاه
چو شمع آنکه ز سر تا به پا نمی‌سوزد

در این محیط غم‌افزا گمان مدار که هست
کسی که ز آتش جور و جفا نمی‌سوزد

ز دود آه ستمدیدگان سوخته‌دل
به حیرتم که چرا این بنا نمی‌سوزد

بگو به کارگر و عیب کارفرما بین
هرآنکه گفت که فقر از غنا نمی‌سوزد

غریق بحر فنا ای خدا شدیم و هنوز
برای ما دل این ناخدا نمی‌سوزد

ز تندباد حوادث ز بس که شد خاموش
چراغ عمر من بی‌نوا نمی‌سوزد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}