شمارهٔ ۳۰۳

غزلیات

دامان پاک عاشق و برگ سمن یکی است
خاکستر وفا و عبیر چمن یکی است

هر جا که هست در قدم یار خوشنماست
سروی چو نیست رونق دشت و دمن یکی است

از وصل در گدازم و از هجر در خمار
بیدرد را گمان که مگر درد من یکی است

دلتنگی و بیهده کردی شکار او
قدر گداز و قیمت دل سوختن یکی است

من محو جلوه گشتم و او مست یار اسیر
نازم به دولتی که دل یار و من یکی است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}