شمارهٔ ۳۰۸

غزلیات

بهار عمر و نوروز جوانی است
دریغا قحط سال شادمانی است

دلی دارم که هیچش یاد من نیست
ز بس مشغول غمهای نهانی است

ز فیض عشق شیرین کوهکن را
شرار تیشه گنج خسروانی است

طلب کرده است جان را از من امروز
خدنگ آن کمان ابرو نشانی است

مشو ای عندلیب از غنچه غافل
که طفلی در کمال خرده دانی است

اسیر عشق را در پیش جانان
کجا یارای حرف و همزبانی است

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}