شمارهٔ ۳۱۴

غزلیات

ز حرف دوست اگر کار من نرفت از دست
ز دست رفتم و دست سخن نرفت از دست

گل بهار وفا ساخت زخم تیشه خویش
به حیرتم که چرا کوهکن نرفت از دست

ثبات کامل دیر وفای کو این است
غبار شد صنم و برهمن نرفت از دست

شراب عشق بتان را کباب می بایست
کسی زبیم جگر سوختن نرفت از دست

حسنا نبسته مگر گل تعجبی دارم
که دید دشمن و رنگ چمن نرفت از دست

خیال گرد رهت گرد در چمن شده است
اسیر از سمن و یاسمن نرفت از دست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}