شمارهٔ ۵۳۹

غزلیات

سررشته جنون ره اهل هوس نزد
بند گران به پای مگس هیچ کس نزد

روشندلی ز پرتو افتادگی بود
بیهوده شعله دست به دامان خس نزد

خون شد درون سینه دل و شکوه سر نکرد
بحری است اینکه غیر خموشی نفس نزد

آیینه در غبار کدورت نشست اسیر
روشندل آنکه تکیه به این یک نفس نزد

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}