شمارهٔ ۴۳۱

غزلیات

اگر دو روز از آن کو خبر نمی‌آید
دلم ز وادی حیرت به در نمی‌آید

هزار مرحله طی کرده‌ایم در هر گام
غنیمت است که این ره به سر نمی‌آید

غرض تسلّی شوق است از تمنّی وصل
اگر نه کام ز دیدار بر نمی‌آید

تنک دلان تو در بندْ این نپندارند
کدام کار ز آه سحر نمی‌آید!

مدام می کش و سرخوش نشین چو من فیّاض
کدام روز که خون از جگر نمی‌آید!

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}