شمارهٔ ۶۸۵

غزلیات

نکرده دست تهی اهل دیده را قلاش
به رنگ آیینه از نور می کنند معاش

نسب به ساغر جم می رساند آینه ام
ز ساده لوحی من راز عالمی شد فاش

چه گل ز باغ جراحت کسی تواند چید
حذر کنید از این رازهای سینه خراش

برات روزی ما را به ما نوشته قضا
ز پاکی نظر خویش می کنیم معاش

گهر به قطره اشک آشنایی ای دارد
عجب که بحر نگردد ز گریه ام قلاش

ز نقش پای توام چون نسیم غالیه چین
به خاک راه توام چون غبار ناصیه پاش؟

ملامتم مکن ای دل که دوست می دارم
ورع پرستی پنهان و باده نوشی فاش

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان شاعران

از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.

شاعری یافت نشد.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.name }}

{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش

{{ poet.description }}

بخش‌های دیوان

هنوز بخشی وارد نشده است.

{{ catTitle }}

{{ total }} شعر

شعری در این بخش نیست.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

{{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}