غزل شمارهٔ ۴۳۴

غزلیات

از بلای چشم مستت العیاذ
العیاذ از هر چه هستت العیاذ

تن ز گل نازکتر و دل همچو سنگ
چون توان رستن ز دستت العیاذ

یک نظر کردم برویت شدنشان
از نگاهی روی حسنت العیاذ

شب همه شب نالم از دست غمت
هیچ پروای منستت العیاذ

نالهٔ من ز آسمانها در گذشت
هیچ میگوئی چه استت العیاذ

تا بشادی در برویم بستهٔ
از گشادت همچو بستت العیاذ

فیض صد توبه گر از عشقت رهد
باز می‌افتد بشستت العیاذ

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}