غزل شمارهٔ ۵۴۲

غزلیات

عاشق که بود غلام معشوق
سرمست علی‌الدوام معشوق

از خویشتنش خبر نباشد
دایم مست مدام معشوق

مستی نکند ز آب انگور
مستیش همه ز جام معشوق

برخواسته از سر دو عالم
پابنده شده بدام معشوق

از کام و هوای خویش رسته
کامش همه گشته کام معشوق

گامی ننهاده هیچ جائی
جز بر آثار گام معشوق

گم کرده نشان و نام خود را
گشته است نشان بنام معشوق

وحشی صفت از جهان رمیده
وز جان و دلست رام معشوق

گوش هر قوم با سروشی است
گوش فیض و پیام معشوق

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}