اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۸۳۳
غزلیات
نگه خون شد به چشم دیدنی کو
دل آتشخانه شد گل چیدنی کو
زخوی فتنه هر ساعت به رنگی
ادب را جرأت پرسیدنی کو
سخنها دارم اما بی دماغم
دل گفتن غم بشنیدنی کو
اسیر از گردش چشم تو شد مست
قدح را فرصت پرسیدنی کو
اسیر شهرستانی
غزلیات
نگه خون شد به چشم دیدنی کو
دل آتشخانه شد گل چیدنی کو
زخوی فتنه هر ساعت به رنگی
ادب را جرأت پرسیدنی کو
سخنها دارم اما بی دماغم
دل گفتن غم بشنیدنی کو
اسیر از گردش چشم تو شد مست
قدح را فرصت پرسیدنی کو
از میان صدها دیوان، شاعر را انتخاب کنید و شعر را بخوانید.
شاعری یافت نشد.
{{ poet.name }}
{{ poet.poem_count }} شعر · {{ poet.category_count }} بخش
{{ poet.description }}
هنوز بخشی وارد نشده است.
شعری در این بخش نیست.
موردی یافت نشد.
{{ poem.poet_nickname }}
{{ poem.category_title }}
{{ line }}
{{ poem.plain_text }}