شمارهٔ ۱۳۸

غزلیات

ما را ز دست جور تو پای گریز نیست
راحت، نصیب دیده خونابه ریز نیست

شد سنگ، خاک در کف طفلان ز انتظار
داغم ازین خرابه که دیوانه‌خیز نیست

با دشمنم چه کار که از بی‌تعلقی
با دوست هم مرا سر و برگ ستیز نیست

در بزم اهل درد به یک جو نمی‌خرند
گر شیشه‌ای ز سنگ بلا ریزریز نیست

خوبان این دیار ندارند یک شهید
دردا که تیغ غمزه درین شهر تیز نیست

گویا ز چشم حلقه زلفش فتاده است
باد صبا که می‌وزد و مشک بیز نیست

داغم که دم ز سوز محبت چرا زند
پروانه را که بال و پر شعله ریز نیست

قدسی فتاده‌ام به طلسمی که چون قفس
صد رخنه بیش دارد و راه گریز نیست

{{ errBoot }}
{{ err }}

دیوان

{{ metaLine }}

موردی نیست.

{{ initial(poet.nickname || poet.name) }}

{{ poet.nickname || poet.name }}

{{ poet.poem_count }}

کتاب‌ها

{{ catTitle }}

{{ total }} · {{ coupletTotal }}

خالی است.

{{ poem.poet_nickname }}

{{ poem.title }}

کتاب: {{ poem.category_title }}

{{ line }}

{{ poem.plain_text }}

نظرات

هنوز نظری تأیید نشده.

{{ c.author }}

{{ c.body }}

{{ commentMsg }}