لق
زبان مبدأ: فارسی
- صفت بن مضارعِ لقیدن. ویژگی آنچه در جای خود حرکت میکند و ثابت نیست. لغ.
- صفت نااستوار، هر چیزی که در جای خود محکم نباشد.
- صفت بی موی.صحرای خشک و بی علف.
- صفت در گویش گنابادی یعنی لخت، عریان.
- صفت واژهی «لق / لیق» در فارسی و ریشهشناسی آن داشته باشیم و منابع معتبر کتابی را هم ذکر کنیم، بهویژه با تمرکز بر فارسی میانه (پهلوی)، اوستایی و سانسکریت، علاوه بر فرهنگهای فارسی معتبر. --- واژهی «لق / لیق» در فارسی و ریشهشناسی تاریخی 1. معنای واژه در فارسی کلاسیک لق / لیق: به معنای صاف، بیمو، بدون پوشش، برهنه. مثال از برهان قاطع: > «لق یا لغ سر شخصی را گویند که سر او موی نداشته باشد.» توضیح: در فارسی کلاسیک این واژه معمولاً برای توصیف پوست سر یا سطحی صاف و بدون پوشش به کار رفته است. --- 2. گونههای گویشی منطقه گونه / تلفظ معنای محلی خراسان lay-e sar سر بیمو افغانستان laxt, lax صاف، بیمو (با -t- افزایشی برای زیبایی واجی) راور (مرکز ایران) lay برهنه، بدون پوشش ترکیب محلی gardan-lay پرندهای که گردنش پر ندارد --- 3. ریشهشناسی و مقایسه با زبانهای کهن 3.1 فارسی میانه / پهلوی واژه: lāk معن…
*اوستایی و پهلوی