تاب

زبان مبدأ: فارسی

  1. اسم حرارت، گرمی.
  2. اسم فروغ، روشنی.
  3. اسم در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: شب تاب، عالم تاب.
  4. اسم پیچ و خمی که در ریسمان و زلف و امثال آن باشد.
  5. اسم خلل، فساد.
  6. اسم خشم، قهر.
  7. اسم غم، رنج.
  8. اسم کجی (در چشم)، اعوجا
  9. اسم طنابی که دو سر آن را به درخت یا امثال آن ببندند و در میان آن بنشینند و در هوا به عقب و جلو روند.
  10. اسم در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: ریسمان تاب.
  11. اسم توان، توانایی.
  12. اسم طاقت، پایداری.
{{ err }}

{{ metaLine || "معنی به فارسی" }}

{{ entry.headword }}

/{{ entry.ipa }}/

  1. {{ sn.pos }}
    ویژه
    {{ sn.n }}.{{ sn.gloss }}

    {{ sn.example }}

{{ entry.etymology }}

تعاریف ویکی‌واژه CC BY-SA است؛ موارد «واژه‌نامه» مال حساب شماست مگر عمومی منتشر شود.

کاربران

سطح عمومی، ویژه، ویرایشگر، مدیر. نقش ارشد عوض نمی‌شود.

  • {{ u.name || u.mobile }} {{ u.mobile }}
    ارشد

واژه‌نامه من

فهرست واژگان را به حساب خودتان بچسبانید. عضو عمومی فقط فهرست خصوصی دارد.

جداکننده: تب، = یا |. ستون سوم تب‌دار یادداشت است. خط‌هایی که با # شروع شوند نادیده گرفته می‌شوند.

{{ gMsg }}

  • {{ g.name }} {{ g.lang }} · {{ g.term_count }} واژه · {{ g.visibility }}