تاب
زبان مبدأ: فارسی
- اسم حرارت، گرمی.
- اسم فروغ، روشنی.
- اسم در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: شب تاب، عالم تاب.
- اسم پیچ و خمی که در ریسمان و زلف و امثال آن باشد.
- اسم خلل، فساد.
- اسم خشم، قهر.
- اسم غم، رنج.
- اسم کجی (در چشم)، اعوجا
- اسم طنابی که دو سر آن را به درخت یا امثال آن ببندند و در میان آن بنشینند و در هوا به عقب و جلو روند.
- اسم در بعضی ترکیبات به معنی «تابنده» آید: ریسمان تاب.
- اسم توان، توانایی.
- اسم طاقت، پایداری.