اشراف
زبان مبدأ: فارسی
- اسم بزرگان، بلندپایگان. مردان، بزرگقدر، جمع شریف.
- اسم از بالا به پایین دید داشتن، از بالا به زیر نگریستن.
- اسم اِشراف داشتن، نزدیک شدن. وقوف.
- اسم : آگاهی، اطلاع.
- اسم : دیوان، اِشراف دیوان. شغل کسی که در رأس دیوان اِشراف یا در رأس اِشراف یکی از نواحی بود.