اشراف

زبان مبدأ: فارسی

  1. اسم بزرگان، بلندپایگان. مردان، بزرگ‌قدر، جمع شریف.
  2. اسم از بالا به پایین دید داشتن، از بالا به زیر نگریستن.
  3. اسم اِشراف داشتن، نزدیک شدن. وقوف.
  4. اسم : آگاهی، اطلاع.
  5. اسم : دیوان، اِشراف دیوان. شغل کسی که در رأس دیوان اِشراف یا در رأس اِشراف یکی از نواحی بود‌.
{{ err }}

{{ metaLine || "معنی به فارسی" }}

{{ entry.headword }}

/{{ entry.ipa }}/

  1. {{ sn.pos }}
    ویژه
    {{ sn.n }}.{{ sn.gloss }}

    {{ sn.example }}

{{ entry.etymology }}

تعاریف ویکی‌واژه CC BY-SA است؛ موارد «واژه‌نامه» مال حساب شماست مگر عمومی منتشر شود.

کاربران

سطح عمومی، ویژه، ویرایشگر، مدیر. نقش ارشد عوض نمی‌شود.

  • {{ u.name || u.mobile }} {{ u.mobile }}
    ارشد

واژه‌نامه من

فهرست واژگان را به حساب خودتان بچسبانید. عضو عمومی فقط فهرست خصوصی دارد.

جداکننده: تب، = یا |. ستون سوم تب‌دار یادداشت است. خط‌هایی که با # شروع شوند نادیده گرفته می‌شوند.

{{ gMsg }}

  • {{ g.name }} {{ g.lang }} · {{ g.term_count }} واژه · {{ g.visibility }}