استان

زبان مبدأ: فارسی

  1. اسم بزرگترین واحد‌در تقسیمات کشوری که شامل چند شهرستان و دارای یک مرکز است، و بوسیله استاندار اداره میشود.
  2. اسم هر یک از بخش‌های یک کشور، واحدی کوچکتر از کشور.
  3. اسم جزء پسین بعضی از کلمه‌های مرکّب، به معنی استاننده
  4. اسم جای خواب، آرامگاه.
  5. اسم به پشت خوابیده.
{{ err }}

{{ metaLine || "معنی به فارسی" }}

{{ entry.headword }}

/{{ entry.ipa }}/

  1. {{ sn.pos }}
    ویژه
    {{ sn.n }}.{{ sn.gloss }}

    {{ sn.example }}

{{ entry.etymology }}

تعاریف ویکی‌واژه CC BY-SA است؛ موارد «واژه‌نامه» مال حساب شماست مگر عمومی منتشر شود.

کاربران

سطح عمومی، ویژه، ویرایشگر، مدیر. نقش ارشد عوض نمی‌شود.

  • {{ u.name || u.mobile }} {{ u.mobile }}
    ارشد

واژه‌نامه من

فهرست واژگان را به حساب خودتان بچسبانید. عضو عمومی فقط فهرست خصوصی دارد.

جداکننده: تب، = یا |. ستون سوم تب‌دار یادداشت است. خط‌هایی که با # شروع شوند نادیده گرفته می‌شوند.

{{ gMsg }}

  • {{ g.name }} {{ g.lang }} · {{ g.term_count }} واژه · {{ g.visibility }}