کف

زبان مبدأ: فارسی

/books.google.com/

  1. اسم سطح داخلی دست یا پا که تقریبا گود است. جمع کفوف.
  2. اسم انبوهی از حباب ریز که به هنگام جوشیدن آب در آن بوجود می‌آید.
  3. اسم حباب‌های ریز سفید رنگی که در اثر ترکیب مواد شوینده و آب پدید می‌آید.کَفْ در گویش گنابادی کف، نوعی خوردنی شیرین است که از گیاهی به نام بیخ تولید می‌شود. ریشه گیاهی به نام چوبک را که به بیخ مشهور است، در آب خیسانده و پس از چند بار جوشاندن، در ظرف بزرگ سفالی به نام تغار می‌ریزند. پس از آن با دسته‌ای از چوب‌های نازک درخت گز به نام دسته گز مایع مزبور را برای مدتی هم می‌زنند تا به صورت کف سفت درآید.
  4. فعل بازداشتن، منع کردن.
  5. فعل کف به دهان آوردن کنایه از: سخت خشمگین شدن.
  6. فعل کف دست خود را بو کردن کنایه از: علم غیب دانستن (بیشتر به صورت استفهام انکاری بکار میرود).

*پهلوی *" واژه کفَ از فارسی میانه (kp /⁠kaf⁠/، “فوم، لجن”); *kapʰas (بلغم، بلغم) را با زبان پروتو-هندوایرانی مقایسه کنید. با خاوای ختنی ("فم") و غیره همزاد. منبع .MacKenzie, D. N. (1971) “kaf”, in A concise Pahlavi dictionary, London, New York, Toronto: Oxford University Press, https://books.google.com/books?id=tRegBAAAQBAJ&pg=PA48#v=onepage&q&f=false

{{ err }}

{{ metaLine || "معنی به فارسی" }}

{{ entry.headword }}

/{{ entry.ipa }}/

  1. {{ sn.pos }}
    ویژه
    {{ sn.n }}.{{ sn.gloss }}

    {{ sn.example }}

{{ entry.etymology }}

تعاریف ویکی‌واژه CC BY-SA است؛ موارد «واژه‌نامه» مال حساب شماست مگر عمومی منتشر شود.

کاربران

سطح عمومی، ویژه، ویرایشگر، مدیر. نقش ارشد عوض نمی‌شود.

  • {{ u.name || u.mobile }} {{ u.mobile }}
    ارشد

واژه‌نامه من

فهرست واژگان را به حساب خودتان بچسبانید. عضو عمومی فقط فهرست خصوصی دارد.

جداکننده: تب، = یا |. ستون سوم تب‌دار یادداشت است. خط‌هایی که با # شروع شوند نادیده گرفته می‌شوند.

{{ gMsg }}

  • {{ g.name }} {{ g.lang }} · {{ g.term_count }} واژه · {{ g.visibility }}