شکستن
زبان مبدأ: فارسی
- فعل مربوط به شکست؛ چیزی را با ضربه به صورت قطعههای کوچک درآوردن، قطعه قطعه کردن، خُرد کردن.
- فعل ضربه یا فشار وارد کردن به چیزی و شکاف یا تَرَک در آن ایجاد کردن و از حالت طبیعی یا عادی خارج کردن. تا کردن، مغلوب کردن، شکار کردن.
- فعل خرد شدن. مغلوب شدن. تعظیم کردن، دو تا شدن. تکیده شدن.