سرخوش

زبان مبدأ: فارسی

  1. صفت خوشحال، شادمان.
  2. صفت کنایه از کسی است که از شراب و سامان و اسباب و حسن خوب و خوشدل باشد. مست و خوشحال. کسی که از نشاه شراب خوشحال باشد و کسی که مستی او به اعتدال باشد.
  3. صفت در سراج نوشته که مستی چند مرتبه دارد، اول سرخوش ، بعد از آن تردماغ ، بعد از آن سیه‌مست ، بعد از آن خراب (غیاث اللغات)
  4. صفت سرگرم از کیفیت شراب و جز آن .
  5. صفت به من ده که یک لحظه سرخوش شوم -- از این دهر تا کی مشوش شوم (نظامی)
  6. صفت نقل خارستان غذای آتش است -- بوی گُل ، قوت ِ دماغ ِ سرخوش است (مولوی)
  7. صفت کسی را که با دوستی سرخوش است -- نبینی که چون بارِ دشمن کش است (سعدی)
  8. صفت خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر -- سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم (حافظ)
  9. صفت از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام -- حقا که می‌نمیخورم اکنون و سرخوشم (حافظ)
  10. صفت قدحی سرکش و سرخوش به تماشا بخرام -- تا ببینی که نگارت به چه آئین آمد (حافظ)
{{ err }}

فرهنگ‌نامه

{{ metaLine || "معنی به فارسی" }}

{{ entry.headword }}

/{{ entry.ipa }}/

  1. {{ sn.pos }}
    ویژه
    {{ sn.n }}.{{ sn.gloss }}

    {{ sn.example }}

{{ entry.etymology }}

تعاریف ویکی‌واژه CC BY-SA است؛ موارد «واژه‌نامه» مال حساب شماست مگر عمومی منتشر شود.

کاربران

سطح عمومی، ویژه، ویرایشگر، مدیر. نقش ارشد عوض نمی‌شود.

  • {{ u.name || u.mobile }} {{ u.mobile }}
    ارشد

واژه‌نامه من

فهرست واژگان را به حساب خودتان بچسبانید. عضو عمومی فقط فهرست خصوصی دارد.

جداکننده: تب، = یا |. ستون سوم تب‌دار یادداشت است. خط‌هایی که با # شروع شوند نادیده گرفته می‌شوند.

{{ gMsg }}

  • {{ g.name }} {{ g.lang }} · {{ g.term_count }} واژه · {{ g.visibility }}