سرخوش
زبان مبدأ: فارسی
- صفت خوشحال، شادمان.
- صفت کنایه از کسی است که از شراب و سامان و اسباب و حسن خوب و خوشدل باشد. مست و خوشحال. کسی که از نشاه شراب خوشحال باشد و کسی که مستی او به اعتدال باشد.
- صفت در سراج نوشته که مستی چند مرتبه دارد، اول سرخوش ، بعد از آن تردماغ ، بعد از آن سیهمست ، بعد از آن خراب (غیاث اللغات)
- صفت سرگرم از کیفیت شراب و جز آن .
- صفت به من ده که یک لحظه سرخوش شوم -- از این دهر تا کی مشوش شوم (نظامی)
- صفت نقل خارستان غذای آتش است -- بوی گُل ، قوت ِ دماغ ِ سرخوش است (مولوی)
- صفت کسی را که با دوستی سرخوش است -- نبینی که چون بارِ دشمن کش است (سعدی)
- صفت خرم آن دم که چو حافظ به تولای وزیر -- سرخوش از میکده با دوست به کاشانه روم (حافظ)
- صفت از بس که چشم مست در این شهر دیدهام -- حقا که مینمیخورم اکنون و سرخوشم (حافظ)
- صفت قدحی سرکش و سرخوش به تماشا بخرام -- تا ببینی که نگارت به چه آئین آمد (حافظ)